زهرا و سما
 
قالب وبلاگ

به نام خدای مهربونی که خالق فرشته ها بر روی زمینه

سلامممممممممممممممممم دوستان گلم

و سلامممممم به دخترای خودم زهرا جون و سما جون 

 

بالاخره ١۶ از راه رسید و قند عسل کوچولوی ما دو ماهه شد .

دو ماهگییتتتتتتتتتت مبارکککککککککککککک

 

و امااااااا قسمتتتتتتت اوفففففففففففف دو ماهگی ........

همه مامانای گل میدونن که نی نی ها سه تا واکسن دارن تو دو ماهگی سما جون منم

اون روز واکسن داشت .

دخترممممممممم :

شب قبلش من و شما و آبجی زهرا رفتیم خونه مامانی خوابیدیم که{ آقا جانتون کشیک

بودن } از همون جا بریم مرکز واسه کارای شما .


ساعت ٩ آقا جانت زنگ زدن و گفتن که آماده باشین بیام دنبالتون بریم برا واکسن نا

گفته نمونه که محل کار آقا جان هم همون مرکز شماره دو هستش .

خلاصه رفتیم و شما مثل یه پرنسس کوچولو آروم و ساکت وایستادی که  اول قد و وزنت

کردن

وزنت تو دو ماهگی : ۵/١۵٠  کیلوگرم

قدتتتتتتتتتتتتتتتت: ۵٧سانتیمتر

دور سر تتتتتتتتت:۴٠ سانتیمتر

بعد نوبت واکسن رسید که آقا جان یادشون اومد واکسیناتور مرکز نیستن و از اون جایی

که خیلی کارشون خوبه آقا جان گفتن باشه که ایشون از سیاری برگردن تا خودشون

بزنن . خلاصه من و شما و زهرا جون دست از پا درازتر برگشتیم خونه مامانی تا

ظههههههههههههههرررررررررر کلافهمنتظر

ساعت ١٢ بود که آقاجانت زنگ زدن و گفتن بریم مرکز و ما رفتیم . تو رو بردیم تو اتاق

واکسیناتور که آقای رجب زاده بودن .از اون جایی که من دل نداشتم گریهههههههههه قند

عسلم رو ببینم تو رو سپردم به آقا جانت .

اول قطره پولیو یا همون فلج اطفال رو بهت دادن و تو با کلی نق و نوق خوردی .


بعد قسمت اوففففففف قضیه که با زدن اولین سوزن جیغ های بنفش تو شروع شد و

کلی گریهههه کردی { مامان فدات شه الهییییییی } گریهگریهگریه

و واکسن دومی که هم درد تو رو بیشتر کرد هم درد من رو چون ممکن بود تب کنی



خلاصه واکسناتو زدن و تو کلی تو بغل آقا جان گریه کردی و بعد رفتیم خونه و شما تو

ماشین خوابت برد قطره استامینوفن واست گرفتیم و بهت دادیم تا اگه خواستی تب کنی

کم تب کنی


خدا رو شکر که تا شب فقط دو مرتبه تب خفیف داشتی و من و آقا جان خوشحال بودیم

که شما تب شدید نکردی



و امااااا شیرین کاریهای شما در دو ماهگی :

به قول خودمون اقوووووووووو { با فتحه } رو دیگه یاد گرفتی

دیگه میتونی دست به یقه بشی چون همش یقه مامانی رو میگیری

از همه مهمتر مشغول شناسایی اطرافیان هستی چون تا مامانی و بابابزرگ رو میبینی

براشون کلی میخندی

و دیگه به نوارهای ترانه های کودکانه هم اگه سر حال باشی گوش میدی و کلی دست و

پا میزنی



خلاصه که داری خانم به تمام معنایی میشی { ووووی چقدر از دخملم تعریف کردم }

و امااااااااااا آبجی زهرا جون که در تدارک رفتن به مدرسه هست و کم کم داره وسایلش

رو آماده میکنه تا اول مهر پا به دنیای علم و دانش بذاره

از خدای مهربون تو این ماه عزیز میخوام که هر دو تون به یاری خودش انسانهای مفیدی

برای جامعه بشین و با کمک خودش پله های ترقی رو پشت هم طی کنین و به مدارج

عالیه برسین

الهههههههههههههههییییییییییییی آآآآآآآآآآآمیییییییییییییییین

دخترای قشنگم دوستون دارم و میبوسمتون


راستی دوستایییییییییی عزیز شاید اگه امام رضا بطلبن ما برای عید فطر راهی مشهد

مقدس بشیم اگه رفتیم نائب الزیاره از طرف همه خواهیم بود

پیشاپیش نماز و روزه های همتون مورد قبول درگاه باریتعالی و عیدتون هم مبارک









[ ۱۳۸۸/٦/۱٩ ] [ ۱:٥٢ ‎ب.ظ ] [ مامان زهرا و نی نی ] [ نظرات () ]

سلام مهربونا

میخوام چند تا از عکسهای این چند هفته اخیر رو بذارم عکسهای من و آبجی سما

من در عروسی خاله مریم جونم در روز نیمه شعبان عینک


آبجی سما جونم رو تخت خاله مریم { شب عروسی } نیشخند


آبجی سما روز پاتخت خاله جون


من با دسته گل عروس خانمچشمک

من و نفیسه گلی " دختر دایی مامانم "

اینم پاهای ناز آبجی خوشملم { دلم میخواد بخورمشون } خوشمزه

من در حال گپ زدن با آبجی جونم


یه شب هم به افتخار گذر از ۴٠ روزگی آبجی خانوادگی رفتیم مجموعه

تفریحی سان سیتی

اینم خنده های خوشمزه سما جونم ماچ

در آستانه بیدار شدن { صبح ۴٠ روزگی }

مامانی : " به نظر شما دوستای وبلاگی این دو تا وروجک شبیه هم نیستن ؟ "

من که نظرم اینه کپی برابر اصل هستن قهقههحالا عکس زهرا جونم رو با سما

جون مقایسه کنین ، قضاوت با شما متفکر

زهرا جون در ۴۵ روزگی 


و زهرا جون در ۵ ماهگی



تا آپ بعدی همتون سالم باشین

[ ۱۳۸۸/٦/٢ ] [ ۱٢:٠٥ ‎ق.ظ ] [ مامان زهرا و نی نی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

من زهرا هستم پنج ساله بودم که اومدم اینجا و الان هفت ساله شدم یه آبجی کوچولو دارم به اسم سما که الان یک ساله شده
صفحات اختصاصی
امکانات وب