زهرا و سما
 
قالب وبلاگ

 

سلام نی نی ها

 

بالاخره آبجی چهل روزه شد البته امروز که دارم می نویسم آبجی چهل و دو روزشه ، و به

 

علت گرفتاری مامانی و البته خراب بودن اینترنت تاخیر داریم ،...

 

عکساش هم به ترتیب مال قبل از چهل روزگی

حموم چهل روزگی

بعد از حموم چهل روزگی با خودم (زهرا)

[ ۱۳۸۸/٥/٢۸ ] [ ۱۱:۳۱ ‎ب.ظ ] [ مامان زهرا و نی نی ] [ نظرات () ]

سلام به همه

گرچه از روز تولد سما جون یک ماه و 6 روز گذشته اما میخوام خاطره اون روز به یاد موندنی رو براتون بگم :

15 تیر بود مصادف با میلاد حضرت علی (ع) ، دکترم گفته بود شب برای انجام آزمایشات و تشکیل پرونده برم بیمارستان ، منم به اتفاق آقای همسر لبخندکه خودش اون شب

کشیک اورژانس بود رفتیم بخش زنان پرستار گفت باید امشب همینجا بخوابیناراحت اما

من گفتم نه پرستار گفت برای ما مسئولیت داره و مریض باید شب قبل از عمل تو بخش

بخوابه من گفتم : آخه دکترم گفته میتونی نخوابی گریه از من انکار و از پرستار اصرار

خلاصه قرار شد برم کارام رو انجام بدم و ساعت یک برم واسه پذیرش . ساعت 12.5 به

اتفاق خواهرم مریم و پدرم رفتیم بیمارستان همسرم هم از اورژانس اومد و من پذیرش

شدم خواهرم و پدرم رو فرستادم رفتن . بعد رفتن اونا یکم دلم گرفتناراحت پرستار که از

آشنایان بود هم یکم بهم دلداری داد و اومد آنژیوکت رو برام زد حدودا ساعت 1.5 شده بود . 

پرستار پیشنهاد کرد برم کمی بخوابم اما من خوابم نبرد و اومدم تو ایستگاه پرستاری و

با اجازه پرستار قران رو برداشتم و همونجا نشستم و شروع کردم به خوندن قران ( آخه

دو جزء دیگه مونده بود تا ختم کنم ) خلاصه ساعت 3 قران رو ختم کردم و رفتم تو اتاق تا

کمی بخوابم به زور تا ساعت 5 خوابیدم و بعد از اینکه نماز خوندم پرستار گفت برم برای

عوض کردن لباس و گذاشتن سوند

ساعت 7 بود که همسرم و خواهرم اومدن اما دکترم هنوز نیومده بود . خواهرم کمک کرد

و لباسم رو عوض کردم لباس یک بار مصرف آبی که چقدر هم گرم بود !!!!چشمک

با پوزش از دوستان ( ادامه ماجرا )

بعد از تعویض لباس رفتم تو اتاقم و با خواهرم کمی صحبت کردیم و به

انتظار دکترم نشستیم منتظر

خلاصه دکترم چون مریض بد حال داشت. بالاخره ساعت 9.45 دقیقه

اومد و گفت منو ببرن اتاق عمل یک دفعه استرس تمام وجودم رو گرفت استرس

دلم واسه زهرا تنگ شده بود اماسپرده بودم تا کار من تموم نشه نیارنش آخه بچم خیلی دلش نازکه دل شکسته

خلاصه ساعت 10 من وارد اتاق عمل شدم یکی از خانما اومد و من رو

تحویل گرفت و رفتیم طرف اتاق عمل من اولین نفر بودم خلاصه با کمک

خانم روی تخت نشستم اتاقی سبزسبز و کمی گرم !!!!!!!

تنکسین ها تقریبا آشنا بودن و کلی با هم گپ زدیم . از نحوه بیهوشی

پرسیدن گفتم اسپاینال رو انتخاب کردم .

ساعت 10 شد که دکترم هم اومد و کلی از من بابت تاخیر عذر خواهی کرد تعجب

بعد متخصص بیهوشی اومد . و گفت میگن اسپاینال رو انتخاب کردی

چرا ؟ منم خندیدمخنده و گفتم میخوام صدای گریهگریه بچم رو بشنوم !!!

دکتر هم لبخندی زد و اومد پشت سرم و گفت : هصلا درد نداره پس

وقتی میخوام سوزن رو بزنم تکون نخوری . سوزن اول و دوم با موفقیت

نرفت و من دیگه کمی احساس درد میکردم بعد دکترم گفت اگه سومی

هم داخل نره بیهوشت میکنیم تا اذیت نشی . دلم گرفت گفتم بیا حالا

که ایندفعه میتونم صدای گریه بچم رو بشنوم خدا با من شوخیش گرفته

بعد یکدفعه تکنسین گفت : ایندفعه رفت و من خوشحال شدم لبخند

یکدفعه پاهام شروع کرد به مور مور کردن و احساس میکردم از کمر به پایین در اختیارم نیست . بعد چند لحظه دیگه پاهام رو هم نمیتونستم تکون بدم .

دکترم کارش رو شروع کرد و من هم داشتم آیه الکرسی میخوندم اون

لحظه همه دوستام تو ذهنم مرور میشدن . بعد دکترم گفت چقدر

ساکتی چرا حرف نمیزنی منم خندیدم و گفتم میترسم حواست پرت

بشه و نی نی 9 ماه دیگه اون تو بمونه چشمک

تکنسینی که بالای سرم بود گفت : چی احساس میکنی گفتم : هیچی فقط فشار .

گفت کارشون رو شروع کردن و دارن فشار میدن تا بچه بیاد

دلم یهو ریخت پایین طپش قلب پیدا کردم و تو آخرین لحظات از خدا باز

هم تقاضای سلامتی نی نی رو کردم تو حال و هوای خودم بودم که

دکترم گفت : اسمش رو چی میخوای بذاری گفتم : سما سادات گفت :

زهرا و سما به هم میان

بعد تکنسین خندید و گفت داره موهاش دیده میشه اومد اومد پنس واسش خریدی موهاش خیلی بلنده و من ....................

مرواریدهای غلطانگریه بود که از گوشه چشم من جاری شده بودن و در

این بین صدای به پشت زدن و بالاخره صدای گریه میوه دلم

دیگه نمیتونستم حرف بزنم تکنسین گفت وااای چه دختر مو بلندی

نگفتی براش پنس خریدی ومن فقط پرسیدم سالمه و اونا جواب دادن : بله

تو اون لحظه دلم میخواست فریاد بزنم خدای من ممنونتم و سجده شکر به جا بیارم

اما حیف که مقدور نبود خلاصه فرشته کوچولوی من فرشتهدر ساعت

10.45 دقیقه روز 16 تیر ماه با وزن 2850 و قد 50 متولد شد و خدا

دومین میوه زندگی مشترکمون رو صحیح و سالم به ما عطا کرد

خداااااااااااایییییییی من شکرت

الحمد لله رب العالمین




[ ۱۳۸۸/٥/٢۱ ] [ ٩:٤٠ ‎ق.ظ ] [ مامان زهرا و نی نی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

من زهرا هستم پنج ساله بودم که اومدم اینجا و الان هفت ساله شدم یه آبجی کوچولو دارم به اسم سما که الان یک ساله شده
صفحات اختصاصی
امکانات وب