زهرا و سما
 
قالب وبلاگ

 

سلام به همه دوستای گلم !

بالاخره مامانیم تصمیم گرفتن این وبلاگ ما رو آپ کنن ! نیشخند

میخوام از جشن پایان مهدمون براتون بگم که کلی بهمون خوش گذشت ! جشن خوبی

بود( دست خانم مدیرمون و مربی ها درد نکنه )، تو سالن دانشگاه آزاد برگزار شد همه

مامانا و باباها هم دعوت بودن ! یه مجری با حال هم اومده بود و کلی برامون حرف زد اول

عکس سالن رو ببینین !!


شروع مراسم با خوندن سورم توحید به عربی و انگلیسی بود که منم تو گروه بودم ( سمت چپ دومین نفر )


و کلییییییییییییی برنامه قشنگ دیگه که توسط بچه های کلاسهای دیگه برگزار شد !


و امااااااااااااااااااااااا قسمت جالب جشن که نمایش موش کوچولو بود که من نقش اول !!

بودم یعنی نقش موش کوچولو رو داشتم

داستان از اونجایی شروع میشه که یه موش کوچولو جارو به دمش میبنده و میخواد بره

تو لونه اش که دمش کنده میشه و ناراحت میره دنبال یکی که براش دمشو بدوزه و بقیه

ماجرا ...............

اینجا هم موش کوچولوی قصه دستای کوچولوش رو میبره بالا تا از خدای مهربون بخواد

که کمکش کنه ( قربون اون دستای نازت برم مامانی )

اینم عکس بعضی از دوستای گلم که تو نمایش بازی میکردن ( خیلی دوسشون دارم و

دلم واسشون تنگ شدناراحت

 

 

اینم عکس تک موش کوچولوی من !


 

 

بعد نمایش همه کلی ما رو تشویق کردن و آقای مجری هم که خودش تو کار تآتر

هستش خیلی از بازی من خوشش اومد و کلی گفت تشویقم کردن و گفت تو کارهایی

که قراره انجام بده میخواد من رو هم دعوت کنه ( قربون دختر با استعدادم بشم من )

(همه بگید ماشاءا...)

 

البته کلی برنامه دیگه هم داشتیم مثلا نمایش انگلیسی ، سرود انگلیسی و ....

 

و در آخر هم خانم مدیرمون زحمت کشیدن و به همه یه عکس یادگاری با لباس مهدمون

بهمون هدیه دادن

 



در اخر باید یه تشکر ویژه از خانم مدیرمون و مربی ها داشته باشم که با وجود مشکلی

که براشون پیش اومده بود ( آخه روز جشن مادربزرگشون فوت کرده بودن ) ، به خوبی

جشن رو برگزار کردن تا ما دلمون نشکنه مرسی از همشون و براشون آرزوی سلامتی و

موفقیت میکنم و برای شادی روح مادربزرگشون هم دعا میکنم . ( روحشان شاد )

 


 

[ ۱۳۸۸/۳/۱٩ ] [ ۱۱:٢٠ ‎ق.ظ ] [ مامان زهرا و نی نی ] [ نظرات () ]

 

سلام ، سلام به همه

امیدوارم آخر هفته قشنگی رو گذرونده باشین ! من روز جمعه خیلی بهم خوش گذشت

از صبحش که مامان بزرگ اینا !! اومدن خونمون بعد هم که من زنگ زدم به عمه جونم

که فاطمه رو بیارن اینجا تا با هم تو استخر من آب تنی کنیم آخه طبس دیگه خیلی گرم شده و آب تنی حال میده !!! 

حالا یکم از فاطمه و ناعمه براتون بگم ( دخترای عمه جان زینت ) !!!

فاطمه امسال کلاس اول بود و ناعمه هم که هنوز تقریبا نزدیک 3 سالشه ! من هر دو

شون رو دوست دارم !!

و اما نزدیکای غروب بود که فاطمه اومد خونمون . اول مامانی استخر رو برامون آب کردن و

ما هم پریدیم تو استخر !!



اینجا هم کمی خم شدن تو آب و ....

 

و بالاخره شیرجه زدن نیشخند

 

 

 

اینم ناعمه خانم که با دیدن ما دو تا هوسش کرد بیاد دستی به آب بزنه !!

 

 

 

 

و بالاخره من وفاطمه گفتیم دیگه یخ کردیم میخوایم بیایم بیرون !!


و اینم دو تا موش کوچولوی آب کشیده !!!


بنا به اعتراض عمه زینت عکسها رو حذف کردم !!!!!!!!!




[ ۱۳۸۸/۳/٢ ] [ ٩:٥۱ ‎ق.ظ ] [ مامان زهرا و نی نی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

من زهرا هستم پنج ساله بودم که اومدم اینجا و الان هفت ساله شدم یه آبجی کوچولو دارم به اسم سما که الان یک ساله شده
صفحات اختصاصی
امکانات وب