سلام به همه دوستان گلم

 

ساعت ۶ بیستم بهمن ماه ما به قصد رفتن به چابهار طبس رو ترک کردیم و از اونجایی که عمو جان زهرا سادات هم قصد داشتن با ما بیان مسیر یزد ، رفسنجان ، بم ، ایرانشهر ، چابهار رو انتخاب کردیم !!

صبحانه رو در رباط پیش عمو مهدی خوردیم و بعد ناهار به یزد رسیدیم و در امامزاده سید جعفر ناهار خوردیم ( جای همه خالی )

عصر به رفسنجان رسیدیم و شام در خدمت عمو جواد آقای زهرا خانم بودیم که خیلی خوش گذشت قرار شد شب بخوابیم و صبح ٢١ حرکت کنیم و صبح روز بعد به طرف ایرانشهر حرکت کردیک خدا رو شکر هوا خیلی عالی بود و سما جون و نی نی عمو جون ( سید محمد ) اصلا اذیت نشدن

صبحانه در ماهان ( باغ شاهزاده ) صرف شد ، ظهر به بم رسیدیم و چون خانواده ارگ بم رو ندیده بودن رفتیم و یه دور اون حوالی زدیم ، به خاطر تعمیرات اجازه ورود به خیلی از جاها داده نمیشه ، گر چه بم بعد گذشت ۵ سال و اندی چهره جدیدی به خودش گرفته اما هنوز هم میشه صدای ناله و زجه کودکان و زنان و مردان بمی رو در کوچه پس کوچه های شهر فهمید !!!!!!!!!!!!!!

خوب بگذریم .................

اون روز ناهار رو در یک مسجد در روستایی که الان اسمش خاطرم نیست خوردیم و حوالی غروب بود که به ایرانشهر رسیدیم و شب رو به خانه معلم رفتیم تا در اونجا استراحت کنیم

فردا صبح یعنی ٢٢ بهمن به طرف چابهار حرکت کردیم راه نصفه شده بود و ما صبحانه رو در منار رودخانه سرباز خوردیم یاد عید ٨٨ افتادم آخه وقتی سما جون هنوز تو دل من بود هم ما این مسیر رو رفته بودیم منتهی تنهایی !!!

دیگه بوی دریا به مشام میرسید !! و زهرا و پسر عموش سید علی حسابی ذوق آب بازیشون گل کرده بود !!

حدود ساعت ٢ بود که به چابهار رسیدیم و به محل اسکان رفتیم و اون چند روز حسابی به همه خوش گذشت رفتن به کنار دریا ، خوردن کباب ماهی و مرغ در کنار ساحل ، از همه مهمتر خرید نیشخند!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

و خلاصه ٢۵ بهمن ماه هم از مسیر زاهدان ، بیرجند ، طبس به خونه برگشتیم خدا رو شکر سما ججون این مدت هیچ مشکلی نداشت و همینطور نی نی سه ماهه عمو جواد آقا و به خیر و خوشی سفر ما به پایان رسید !!

 

جای همه دوستان خالی

 

پی نوشت ١ : بعد برگشت به طبس قرار بود خونواده یکی از دوستان دوران دانشجویی آقای شوهر که اهل شهرستان سیرجان هستن و  دختر خانمشون اینجا پرستاره به طبس بیان و میهمان ما باشن . هیچکدوم ما تا اون روز برخوردی با اونها نداشتیم و من حسابی استرس داشتم که بتونم خوب ازشون پذیرایی کنم و وقتی با چهره مهربان و بشاش اونها مواجه شدم پایان استرسهام بود !! خدا رو شکر و امیدوارم که بهشون خوش گذشته باشه لبخندجمعه ش یعنی ٣٠ بهمن هم با هم رفتیم روستای خور که خیلی هوا عالی بود و ناهار خوشمزه میل کردیم ( چقدر از خودم تعریف کردم ) خوشمزهقهقهه

 

و اما عکسهااااااااااااااااااا

سما در امامزاده سید جعفر

سما در خونه عمو با سید محمد نی نی سه ماهه شون ( کلی ذوق کرده بود از دیدن سید محمد و خوشش میومد دست به کریر میزنه تکون میخوره ) !!


سما مشغول خوردن پستونک عروسک زهرا !!!!!!( از غفلت همه سوء استفاده کرد )

زهرا سادات و سید علی در باغ شاهزاده ماهان

سما سادات کنار رودخانه سرباز

زهرا و سما در جزایر قناری !! نیشخند

شب اول جلو پاساژ صدف !

همون شب دایی مرتضی رو مجبور کردن واسشون تو تاریکی قلعه بسازه !!

زهرا و علی مشغول بازی در ساحل تیس !!

و قلعه روز دوم دایی !!!!!!!!!!!!!

و عکسهای پی نوشت : روستای خور جمعه ٣٠ بهمن !!

 

چه آپی شددددددددددددددد !!!!!!!!!!!! خندهبای بای